نام کاربري : کلمه عبور : عضو انجمن نيستيد ! همين حالا عضو شويد . | کلمه عبور خود را فراموش کرده ام !







آغاز شده توسط
متن
elyas آفلاين



تعداد ارسال ها: 3428
تاريخ عضويت: 23 /10 /1391
محل زندگي: البرز
سن: 25
تعداد تشکر کرده: 2952
تعداد تشکر شده: 15146
[Custom_Field_Content]
انجمن اي ار ارتش

خاطرات بابک هروی ( بخش هشتم )
به‌طرف سنگر رفتم و پس از به زحمتی در آوردن پوتین هایم با اجازه وارد شدم.
داخل سنگر که حدود یک متر به زیر زمین رفته بود، تاریک بود و فانوسی روشن.

سنگرهای ما را باید خودمان می‌ساختیم که کاری بسیار طاقت فرسا بود یعنی‌ اول بولدوزر آنهم اگر پیدا میکردیم، می‌آمد و به ترتیب سوراخهایی در داخل تپّه ایجاد می‌کرد. بعد ما به وسیلهٔ بیل باید خاک کنده شده از تپّه را خورد کرده و داخل کیسه‌هایی‌ که به ما میدادند پر میکردیم.

این کیسه‌ها یکسان نبود و از کیسه برنج تا کیسه ۱۰۰ کیلویی آرد در هم و مخلوط بود و ما باید پس از پر کردن این کیسه‌ها آنها را طوری میچیدیم که حداقل جلوی سنگر را حفاظت کند بعد با میله‌های نبشی نازک روی آن به عنوان تیر‌های سقف را بزنیم و پس از قرار دادن ورقه‌های حلبی نازک سقف اول را درست میکردیم. پس از درست کردن سقف اول دوباره آنرا با کیسه‌های شن میپوشاندیم و رویش را هم یک متر خاک میریختیم.

یادم رفت که بگویم که قبل از قرار دادن کیسه شنها روی سقف اول سقف را با مقداری پلاستیک و نایلون میپوشاندیم که مثلا ضّد آب شود. چنین سنگری نهایتان می‌توانست جلوی خمپارهٔ ۶۰ را بگیرد اگر که مستقیم به سقف اصابت کند و از جلو هم می‌توانست ترکش توپ و گلوله را متوقف کند ولی‌ اگر گلولیی بزرگتر از خمپار ۶۰ به سقف اصابت میکرد کار تمام بود و همه زنده به گور می‌شدیم.

از آن طرف ارتش عراق بخش مهندسی‌ داشت که کیسه‌های شن از پیش پر شده و یک اندازه را با میلگرد و آهن کلفت برای سقف و برای دور سنگر هم از کیسه شن و سنگ استفاده میکردند که این سنگر‌ها حتا در مقابل گلولهٔ توپ هم استقامت نشان میداد. کار مهندسی‌ ، زدن این سنگر‌ها بود و سربازان واحد دخالتی در این کار نداشتند.

اکثریت سنگرهای عراقی یعنی‌ چیزی در حدود ۹۰% ژنراتور برق هم داشت و سربازان آنها از تلویزیون و وسایل تهویه هوا برای گرما و سرما در سنگر هم استفاده میکردند اما برای ما نهایتان یک چراغ فانوس فتیله ای‌ و یک چراغ ولور کوچک بود که اکثرا نفت هم هم بود و پیدا نمی‌شد.

غیر از این همیشه تعدادی پتوی سربازی کهنه داشتیم که به کف و دیوار‌های نمناک سنگر بکوبیم و فضایی بویجود بیاوریم که بتوان حد آقل در آن خوابید. به علاوهٔ اینها که گفتم معمولا یه ظرف بزرگ هم داشتی که غذای روزانه را، آن هم اگر داشتیم، در آن میگرفتیم هم همه بدورش می‌نشستیم و از همان یک ظرف میخوردیم.

بقیه وسأیل و یا هر چه دیگر هم که احتیاج بود باید میخریدیم چون ارتش چیزی به کسی‌ نمیداد و این خود تحمیلی بود به پولی‌ که نداشتیم چون آن موقع حقوق یک سرباز با مزایای منطقه جنگی به ۱۸۰۰ تومان هم نمیرد که برای پول مرخصی خود و بلیت رفت و آمد اتوبوس را هم خود می‌پرداختیم آن هم باز اگر بلیت برای سرباز گیر می‌آمد.


باری وارد سنگر فرماندهی شدم و پس از احترام نظامی خود را معرفی‌ کردم. جناب سروان بالای سنگر نشسته بود و از من دعوت کرد که بنشینیم. به سختی نشستم و عذر خواهی‌ کردم که پای چپم را باید دراز کنم چون زخمیست. لبخندی زد و گفت اشکال ندارد پسرم راحت باش و جداً پس از شنیدن زنگ و لحن صدایش آرام شدم.

از من پرسید که چند ماه خدمت دارم و گفتم ۱۳ ماه و او هم با لبخندی گفت پس نحسی سیزده گرفتت. داستان بالای ۲۵۱۹ را برایش تعریف کردم و چهره‌اش را دیدم که در هم و در هم تر میرود.

باری به آخر قصّهٔ که رسید دیدم که اشک در چشمش حلقه زده. گفت به این حساب خواست خدا بود که ماندی و من سری به علامت تایید تکان دادم.

گفت پایت چطور است آیا دکتر دیده یا نه، گفتم با حساب من که نه و فقط یک بهیار ممکن است که دیده باشد. پرسید خوب با این پا چرا دوباره برگشتی‌ بالا ، مرخصی میخواهی‌؟ گفتم نه جناب سروان می‌دانم که امشب بچه‌ها قرار است به ۳۷۰۰ یا قندیل حمله کنند و من هم در اصل مأمور هدایت آتش هستم و به این دلیل خواستم که بالا باشم تا شاید کمکی‌ از دستم ساخته باشد.

سری به علامت تحسین تکان داد و گفت کار بسیار خوبی‌ کردی پسرم منتها باید قول بدهی‌ که اگر پایت بدتر شد به من بگویی تا تو را به بیمارستان لشگر بفرستم چون با این پا و در این منطقه نمی‌شود شوخی‌ کرد. گفتم جناب سروان همین حالا هم مقداری باند و چسب و بقیه ملزومات را از بیمارستان پادگان قرض کردم و در اسباب خودم هم اگر بگردم ۱۰۰% قرص آنتی‌بیوتیک دارم که بتوانم جلوی عفونت را بگیرم، فقط میماند تکان ندادنش و راه نرفتن غیر لازم.

سری به علامت تایید تکان داد و گفت یکی‌ از بچه‌ها را میگذارم که کمکت باشد چون تو هم اینجا آمدی که به ما کمک کنی‌.

چایی تازه و خوش عطر تعارف کرد که نخوردن نداشت و به من گفت بعد از اینکه این را خوردی به سنگر بالاتر میروی که وسایلت آنجاست و تا شب میخوابی چون شب باید با هم پای تخته تیر بنشینیم.

برایم عجیب بود، این بود آن افسر سخت‌گیری که میگفتند یا اینکه من شانس آورده بودم. به هر صورت چای خود را خوردم و اجازهٔ مرخصی گرفتم.

خودش بلند شد و زیر بغلم را گرفت تا ایستادم و بعد هم تا دم در با من آمد. به دم درب که رسیدیم دولا شد و کمک کرد تا پوتینهایم را بپوشم، دیگر داشتم از خجالت میمردم، و به من گفت به قاسم خانی می‌گویم که یه جفت کفش کتانی برایت جور کند که فلان از این پوتینها راحت شوی. با کمال خجالت سلام نظامی دادم و به طرف سنگرم حرکت کردم. از پشت صدایش را شنیدم که یکی‌ از بچه‌ها را صدا کرد تا زیر بغل من را بگیرد.

هنوز چند قدمی‌ نرفته بودم که دیدم یک تویوتا یه لند کروز جلویم ایستاد و پشت آن میرجعفری بود. حسین میر جعفری یکی‌ از بهترین دیده بان‌های گردان ما. به چلاکی از ماشین پایین جست و مرا در آغوش گرفت، گفت زنده‌ای برادر؟ نذر کرده بودم که برگردی حالا باید ادا کنم.

میر جعفری تقریبا رئیس سیاسی ایدئولوژی پادگان بود یعنی‌ بعد از حاجی مفتخور میر جعفری بود و بس، خرش هم خیلی‌ میرفت. موها و ریش‌های سرخی داشت برای همین من مو سرخه صداش می‌کردم و او هم مرا طاغوتی.

پرسریدم کجا زین کردی گفت تو زرتت قمصور شد و امشب نوبت من است. ناگهان حالم طور بدی شد و دلشورهٔ‌ عجیبی‌ گرفتم. گفتم با کی‌ هستی‌ گفت با بچه‌های ۷۷ و بسیج.

داستان خود را کوتاه برایش تعریف کردم که تجربه‌ای باشد. گفت نگران من نباش هر چه قسمت باشد فقط هوای ما را آن بالا داشته باش.
گفتم نگران نباش هر طور شده هر چه گلوله خواستی‌ برایت میفرستم اصلا برای همین برگشتم. به هر صورت پس از چند دقیقه همدیگر را در آغوش گرفتیم و روبوسی و بعد هم میر جعفری رفت و چشم من هم به دنبال تویوتا. حس غریبی داشتم، مثل یک دلشورهٔ بی‌ پایان ولی‌ فقط دعایش کردم و از خدا خواستم که سالم به ما برش گرداند.

دوباره به راه افتادم و پس از لحظه‌ای چند وارد سنگر خودمان که شدم صدای بچها به هوا رفت غریو یاشاسین یاشاسین بلند شد. با همه روبوسی کردم و گفتم من می‌خوابم و محبت کنید که من را ساعت ۸ شب بیدار کنید.

قبل از خواب به سراغ وسایلم رفتم و دو قرص آنتی‌بیوتیک ۵۰۰ میلی‌گرم هم خوردم. بعد به داخل کیسه خواب رفتم و تا سرم را گزاشتم انگار که بی‌ هوش شدم. پس از ساعتی‌ چند یکی‌ از بچه‌ها بیدارم کرد و گفت ساعت ۸ است می‌خوابی یا کاری داری. توی پایم ذوغ ذوغ میکرد اما اهمیتی ندادم. بلند شدم و نشستم.

پرسیدم چیزی برای خوردن داریم؟ یکی از بچه‌ها گفت امروز ماشین غذا نیامده پس فقط می‌ماند که یا نان و کره یا هم که کنسرو لوبیا. به همان نان و کره ساختم چون دیگر از دیدن قوطی سبز لوبیای ارتش حالم به هم میخورد. بعد از آن هم یک چای و یک سیگار زر.

سپس دمپایی‌های یکی‌ از بچه‌ها را پوشیدم و به طرف سنگر فرماندهی به راه افتادم. از هوای بیرون لذت میبردم چون خیلی‌ ملس بود و در این فکر بودم که حمله چه ساعتی‌ آغاز خواهد شد. در همین افکار بودم که به جلوی سنگر فرماندهی رسیدم. اجئزه ای‌ گرفتم و وارد شدم. این بار سرگروهبان، جناب سروان و ۴ نفر از فرمانده توپ‌ها بودند.

پس از سلام و احوال‌پرسی شرو به کار کردیم. با اجازهٔ جناب سروان از فرمانده توپ‌ها سوال کردم که هر توپی‌ چند گلوله دارد که آنها هم با تلفن صحرایی از توپ‌ها استعلام کردند و من تعداد دقیق گلوله‌ها را نوشتم.

سه دسته گلوله داشتیم که می‌توانست به کار بیاید. دستهٔ اول گلوله‌های رزمی، دستهٔ دوم گلوله‌های زمانی‌ و دستهٔ سوم گلولهای روشن کنندد یا منوّر. تعداد رزمی‌ها خوب بود، تعداد ماسوره ای‌ یا زمانی‌ هم بد نبود ولی‌ روشن کنند خیلی‌ کم داشتیم یعنی‌ در کلّ ۱۵ تیر که آنرا برای شب نمی‌شد هدر کرد در عین حل که عراقی‌های ترسو برای کوچک‌ترین صدا و یا حرکت خودشان پرتاب میکردند پس نیازی به ما نبود.

توپ‌های ما مال زمان جنگ کره بود و از دهه ۵۰ میلادی در خدمت. این به آن معنا بود که باید قلق گیری میشد یعنی‌ فقط تخته تیر و بادبزن با گرا گیری صحیح چارهٔ کار نبود و باید به توپ‌ها عادت میکردی و حدود خطا زدن حالا یا به عقب و جلو و یا به چپ و راست را حس میکردی.

از آنطرف هم دلگرم بودم که دیده بان خوبی‌ بالای ارتفاع داریم. قرار بر این بود که در ساعت ۳ صبح تو دسته ارتفاع را دور زده و از دو طرف به آن حمله کنند. پس باید آتش تهیه را از ۱۲ شروع میکردیم که عراقی‌ها ساعت حمله را نتوانند حدس بزنند.

آن شب هم بیسیمچی بودم و هم هدایت آتش و قرار بود که تا صبح بنشینم، برای همین ترتیب چای پرقدرت و سیگار زرّ خشک شده را دادم و شروع به گمانه زنی‌ کردم.

مهمترین بخش صحبت اینجا بود که چرا پس از ۳ روز از انجام حمله رادیو ایران هنوز خفه خان گرفته و چیزی نمی‌گوید. به هر صورت ساعت حمله داشت فرا میرسید و ما هم مشغول آماده کردن مجدد توپ‌ها و محاسبه مجدد نقاط مهمی‌ بودیم که آتش تهیه باید روی آن شروع میشد.
امضاي کاربر :


قدر امنیت ، قدر آبی که می خوریم ، قدر ظرف غذایمان ، قدر راحتی خواب شب ، قدر مراسمات شب نشینی و اعیاد و شهادت ها ، قدر خیلی چیزهای حتی ساده را بدانیم ، حتی قدر اینکه راحت نشسته ایم و میتوانیم بدون ترسی حرف بزنیم حرف های روزانه ، قدر بدانیم و شاکر.

زنده باد کسانی که در مناطق محروم برای آسایش و امنیت مردم عزیز ایران به دور از آسایش و رفاه زندگی میکنند.

زنده باد کشور همیشه سرافراز ایـــــــران
جمعه 06 تیر 1393 - 16:40
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 9 کاربر از elyas به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: vahid_mg &simorgh146 &crounus2000 &hasanali &alirezak2 &keyvanpersiangulf &ahidk1 &mehdi &rasool &


تعداد ارسال ها: 197
تاريخ عضويت: 7 /6 /1396
محل زندگي: ایران
سن: 99999
تعداد تشکر کرده: 512
تعداد تشکر شده: 846

پاسخ : 1 RE خاطرات بابک هروی ( بخش هشتم )
سلام
بخش های قبلی این خاطره رو نتونستم توی انجمن پیدا کنم
کسی میتونه لینک بخش های قبلی رو بهم بگه
ممنون
امضاي کاربر : ‌



برای پیشرفت اقتصادی ایران ، نه در حرف و شعار ، بلکه در عمل حمایت خودمان را از کالای ایرانی نشان دهیم



یکشنبه 15 مهر 1397 - 22:38
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي


تعداد ارسال ها: 3428
تاريخ عضويت: 23 /10 /1391
محل زندگي: البرز
سن: 25
تعداد تشکر کرده: 2952
تعداد تشکر شده: 15146

پاسخ : 2 RE خاطرات بابک هروی ( بخش هشتم )
نقل قول از keyvanpersiangulf
سلام
بخش های قبلی این خاطره رو نتونستم توی انجمن پیدا کنم
کسی میتونه لینک بخش های قبلی رو بهم بگه
ممنون

این مطلب برای 4 سال پیش می باشد و اصلا یادم نمیاد از چه سایتی بوده ، احتمالا حذف شده.
امضاي کاربر :


قدر امنیت ، قدر آبی که می خوریم ، قدر ظرف غذایمان ، قدر راحتی خواب شب ، قدر مراسمات شب نشینی و اعیاد و شهادت ها ، قدر خیلی چیزهای حتی ساده را بدانیم ، حتی قدر اینکه راحت نشسته ایم و میتوانیم بدون ترسی حرف بزنیم حرف های روزانه ، قدر بدانیم و شاکر.

زنده باد کسانی که در مناطق محروم برای آسایش و امنیت مردم عزیز ایران به دور از آسایش و رفاه زندگی میکنند.

زنده باد کشور همیشه سرافراز ایـــــــران
دوشنبه 16 مهر 1397 - 01:05
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 2 کاربر از elyas به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: keyvanpersiangulf /mehdi /


تعداد ارسال ها: 974
تاريخ عضويت: 15 /11 /1393
محل زندگي: شاهرود
تعداد تشکر کرده: 10983
تعداد تشکر شده: 5036
[Custom_Field_Content]

پاسخ : 3 RE خاطرات بابک هروی ( بخش هشتم )

منم یکم خوندم دیدم جالبه خیلی دوست دارم کاملش رو گیر بیارم
توی جستجو یه سایت دیدم (https://www.balatarin.com) ولی هر چی میزنم باز نمی کنه !!!
سه شنبه 24 مهر 1397 - 21:38
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 1 کاربر از alij به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: keyvanpersiangulf /


تعداد ارسال ها: 197
تاريخ عضويت: 7 /6 /1396
محل زندگي: ایران
سن: 99999
تعداد تشکر کرده: 512
تعداد تشکر شده: 846
[Custom_Field_Content]
انجمن آي آر ارتش

پاسخ : 4 RE خاطرات بابک هروی ( بخش هشتم )
نقل قول از alij

منم یکم خوندم دیدم جالبه خیلی دوست دارم کاملش رو گیر بیارم
توی جستجو یه سایت دیدم (https://www.balatarin.com) ولی هر چی میزنم باز نمی کنه !!!


سلام

سایته مسدوده
داخلش هم که رفتم جز عنوان مطالب چیز خاصی نداشت و به نظر میاد که مطالب پاک شده اند
امضاي کاربر : ‌



برای پیشرفت اقتصادی ایران ، نه در حرف و شعار ، بلکه در عمل حمایت خودمان را از کالای ایرانی نشان دهیم



سه شنبه 24 مهر 1397 - 22:31
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 2 کاربر از keyvanpersiangulf به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: alij /ahidk1 /



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.




انجمن نظامی آی آر ارتش