نام کاربري : کلمه عبور : عضو انجمن نيستيد ! همين حالا عضو شويد . | کلمه عبور خود را فراموش کرده ام !







تعداد بازديد 110
آغاز شده توسط
متن
hasanali آفلاين



تعداد ارسال ها: 4598
تاريخ عضويت: 26 /6 /1392
محل زندگي: تبریز
تعداد تشکر کرده: 7769
تعداد تشکر شده: 22116
[Custom_Field_Content]
انجمن اي ار ارتش

خاطرات تکاور
خاطرات دوران آموزشی- ماجرای تیربار من !
ناوبان دوم جانباز محمود ایزکیان

در دوران آموزشی من همیشه دو خاطره تلخ وشیربن به یاد دارم که برای خود ودبگران شنیدنی میباشد در هفته سنگر کنی همیشه دونفر باهم در کندن سنگر از ابتدا تا پایان با هم کار می کردند ، هنوز دقایقی از کندن سنگر نگذشته بود که همرزمم از کندن ، امتناع ورزیده و حاضر نبود ادامه بدهد . ناچار خودم به تنهایی سنگر را می کندم تا اینکه مربیان آمدند و او را از همانجا به پادگان بردند و دیگر هم ندیدمش

چون از ادامه دوره انصراف داده بود . با سختی و مشقت زیاد و به تنهایی تا پاسی از شب توانستم کار سنگر کنی را به پایان برسانم . گروه های دو نفره یکی نگهبانی می داد و یکی هم استراحت می کرد و من مانده بودم که بخابم یا نگهبانی بدهم !


چون به تنهایی سنگر کنده بودم خیلی خسته شده بودم و بشدت خوابم می برد ولی از طرفی هم بایستی مراقب اسلحه و تیربار خودم هم باشم . برای همین فکری به سرم زد نخی به طول 10 تا 15 متر به انتهای تیربارم بستم و سر دیگرش را هم به مچ دستم ، تا اگر مربیان خواستند اسلحه ام را بردارند متوجه شوم .


در حین خواب و بیداری صدای بهم خوردن دو پایه تیربارم را شنیدم ، از خواب پریدم و در آن تاریکی شب ، شبهی دیدم که در حال بردن تیربارم می باشد ، کاری نمی توانستم انجام بدهم جز اینکه با فاصله و از طریق نخی که به دستم و تیربار بسته بودم دنبال مربی بروم .

مربی رسید به چادر فرماندهی که دو چادر در کنار هم بودند و تیربار را در چادر اولی گذاشت و سپس وارد چادر دومی شد .

من هم با نخی که به مچ دستم بودم فورا داخل چادر اولی شدم خیلی داخل آن تاریک بود ولی توانستم به راحتی اسلحه ام را پیدا کنم و به آهستگی از چادر خارج شدم به طرف سنگرم راه افتادم . سنگرها را دورانی درست کرده بودند ولی من بدون بر خورد با هیچ سنگری به سنگرم رسیدم . وقتی به سنگرم رسیدم پشت تیربارم منتظر آمدن مربیان و دیگران بودم . باید اضافه کنم که بردن اسلحه توسط مربی یا هرکس دیگری بسیار برای ما گران تمام می شد .


لحظاتی بعد متوجه حضور دو نفر شدم که سمت من می آمدند و من هم فرمان ایست دادم ، کلمه شناسایی پرسیدم و سپس اجازه ورود دادم .

مربی ام جناب حمودی با آن قد بلندش در حالیکه من تا نیمه تنه در سنگر و پشت تیربارایستاده بودم ، یقه ام را گرفت و من را از سنگر کشید بیرون و گفت :

اسلحه ات را من گرفته بودم !

من هم جواب دادم : نه اسلحه ام دست خودم هست و کسی آن را نبرده بود !

کارد سنگری پهلوی گذاشت و فشار می داد بگو اسلحه ات را من برداشتم !

ولی من اقرار نکردم و مقاومت می کردم .

فرمانده دسته گفت : شاید اسلحه مال کس دیگری بود که برداشتی

جناب حمودی من را به حال خودم رها کرد و رفت سمت نفراتی که اسلحه تیربار داشتند . نمی دانم برآنها چه گذشت و من امیدوارم بودم که دیگر آنها به سراغم نمی آیند !

تقریبا خیالم راحت شده بود ولی تا صبح نخوابیدم . هوا که روشن شد مربی آمد و هر 5 نفر تیربارچی را بیرون آورد و ما را به خط کرد و گفت : باید بگویید دیشب تیربار چه کسی را برداشتم و چه کسی بود که آمد تیربارش را برداشت و رفت !


بلکه کاری با او نداشته باشم و گرنه آنچنان تنبیه می شوید که خون بالا بیاورید !

همه می گفتیم : ما نبودیم و تکرار می کردیم !

مربی بالای کوه را به ما نشان داد و گفت : حالا که اعتراف نمی کنید بالای کوه می روید و بدون پیراهن غلط می خورید به پایین !

تا دوساعت وضعیت ما اینگونه بود وهر کسی ناسزا می گفت که کار چه کسی بوده واعتراف کنه که ما دیگر الکی تنبیه نشویم !

منم با ناسزا و بد و بیراه گفتن همان حرفها را تکرار می کردم !

بدنمان خونی شده بود و با وساطت فرمانده دسته از تنبیه کردن ما صرف نظر شده بود . پایان هفته که برگشتیم به پادگان و همه آماده شدیم که به مرخصی برویم . بچه ها یکی یکی میرفتند به دفتر و برگهای مرخصی را می گرفتند و با خوشحالی خارج می شدند .

اضطراب همه وجودم را گرفته بود می ترسیدم مربی برگه مرخصی ام را ندهد و از من اقرار بگیرد که اینجا دیگر ضعف من آشکار می شد . همینطور هم شد رفتم دفتر که برگه مرخصی ام را بگیرم
مربی گفت : تا نگویی کار چه کسی بود برگه را نمی دهم . مربی می دانست کار خودم بود . من سکوت کردم ، مربی گفت بگو من کارت ندارم .

لبخندی ملتمسانه زدم و گفتم : واقعا کاری با من نداری؟

مربی خندید و گفت : نه ! بگو

جوابم دادم : من بودم و ماجرای پس گرفتن تیربار را برایش توضیح دادم
مربی گفت : خوشم آمد شمالی زرنگی هستی !

برگه مرخصی ام را داد و من هم مثل باد دوان دوان از آنجا بیرون رفتم و در پوست خودم نمی گنجیدم !
به بچه ها که می رسیدم داد میزدم اسلحه من بود که مربیان گرفته بودند ! و بچه ها هم افتادند دنبال من !


نوشته شده توسط : تکاوردریایی کلاه سبز ناوبان دوم جانباز محمود ایزکیان آبان 1396
گردآورنده::حسنعلی ابراهیمی سعید
امضاي کاربر :
شنبه 04 فروردین 1397 - 19:33
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 5 کاربر از hasanali به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: aliesmaili &alij &crounus2000 &asd &espadan &



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.




انجمن نظامی آی آر ارتش